مقدمه: قراری داشتم با خودم که از درونیات ننویسم. بروم سراغ بیرونیات. اما نمیدانم چه شد که میخواهم بنویسم. شاید چون در مدرسه نیستم.
حرف اول: از من به خودم نصیحت. بلند بلند هم نصیحت میکنم که خودم دقیق بشنود. ببین پسر خوب! تو قرار است بشوی یار و یاور. یک یار و یک یاور از حسادت و مقایسه و تکبر دور شده است. خودم جان! آدم پست ترین موقعیت را هم داشته باشد باز میتواند در جایی و گوشه ای فخر بفروشد و مقایسه بکند و حسادت. حواست نباشد خسرالدنیا و آخرتی. تو مامور به وظیفه ای. در هر جایی که هستی.
حرف دوم: دارم ورود دانشجوها به حوزه را از نزدیک لمس میکنم. تعدادشان را و دلایلشان را و اهدافشان را و عزمشان را و خیلی چیزهای دیگر را. نظرم پیرامون دانشگاه ها عوض شده. خرابشان نکنید. بگذارید باشند. بهترین دلیل برای خوبی ما بدی بقیه است! گویی لازم نیست بگوییم حوزه خوب است و یا بد. همین که دانشگاه را لمس کرده باشند و چند ساعت در حوزه بودن را، راحت تصمیم میگیرند.
حرف سوم: فقد هربت الیک...
ما را در سایت عید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17